تبليغاتX
بصیرت از درون می جوشد!
بصیرت از درون می جوشد!



آخرین دقایق آخرالزمان...

برای هانیه ی عزیز:

ای اف بر این زمانه و ای اف به روزگار

تا کی شکست.خرد شدن.بغض.انتظار؟

تقویم ها نبود تو را ناله می کنند

در سال های ساکت و بی روح و مرگبار

تقویم بی تو هرچه که باشد قشنگ نیست

فرقی نمی کند چه زمستان و چه بهار

حتی تمام فلسفه ها بی تو مبهم اند

مرزی نمانده بین جهان.جبر.اختیار

دنیا پر است از همه ی چیزهای شوم

از هرچه اتفاق عبث.تلخ.ناگوار

از زندگی به شیوه ی حیوان ولی modern

یعنی که: کار.پول.هوس.کار.کار.کار...

از (ism)های پر شده از پوچ پوچ پوچ

از طرز فکرهای طرفدار انتحار

از هرچه ریشه اش به حقیقت نمی رسد

از ماسک های چهره نما.اسم مستعار

از جنگ های خانه برانداز و بی دلیل

از قتل عام.بمب.ترور.چوبه های دار

دنیا شبیه بشکه ی باروت.شب به شب-

نزدیک می شود به عدم.مرگ.انفجار

من شرط بسته ام که می آیی و مطمئن-

هستم برنده می شوم آخر در این قمار

یعنی که می رسی و جهان پاک می شود

از هر چه جسم فاسد و اشباح نابکار

آن وقت با دو دست خودت پخش می کنی

در بین تشنگان جهان سیب آبدار

حرف دلم عصاره ی این چند واژه است:

تا کی شکست.خرد شدن.بغض.انتظار

این شعر اگر چه قابلتان را نداشته

آقا!فقط قبول کنیدش به یادگار

اصلا برای اینکه بفهمم چه گفته ام

انگشت روی مصرع دلخواه خود گذار:

-یک شعر عاشقانه که می خوانی اش

و یا

-یک مشت درد دل که نمی آیدت به کار...

 

(مــــهــــدی زارعی)

جمعه ششم آذر 1388  توسط خدا کوچولو!  |

 

عروسی خونین

عروسی خونین پایان یافت و داماد دروغین به حجله در آمد.

صندوق ها بر خود لرزیدند و دیوان در تاریکی رقصیدند.

قربانیان در کفن های سپید به نظاره ایستادند و زندانیان با دست های بریده کف زدند!

وجهانیان یک چشم خشم ویک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند.

چشم روزگار فاش گریست و خون از سر ایوان جمهوری گذشت.

 شیطان خندید و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضیلت به خواب رفت...

پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388  توسط خدا کوچولو!  |

 

چوبه ی اعدام

به آنان که ایستاده مردند:

اگه حق چوبه ی اعدام تو شد شکوه نکن

یا گلوله اگه فرجام تو شد شکوه نکن

روی پا مثل صنوبر مرد و مردونه بمیــر

اگه رودخونه رو بستن توی خون وضو بگیــر

کی میگه سینه ی ما می لرزه از زوزه ی سرب

کی میگه برای فریاد دیگه دیره دیگه دیر

توی تاریخ کی میگه خاطره میمیره دیگـــه

قفل و زنجیر مچ مردامونو میگیـــره

کی میگه ماشه چکوندن دیگه حرف آخره

کی میگه گوش عدالت واسه حرف ما کره

کی میگه می ترسیم از گلوله و توپ و تفنگ

کی میگه می شکنیم و عقب میشینیم توی جنگ

اگه حق چوبه ی اعدام تو شد شکوه نکن

یا گلوله اگه فرجام تو شد شکوه نکن...

 

{شاهکار بینش پژوه}

پنجشنبه هفتم آبان 1388  توسط خدا کوچولو!  |

 

خیابان خواب ها...


((تقدیم به طنز تلخ عزیز))

 

باز بـــوي باورم خـــــاکستريست

واژه هـــاي دفتــرم خاکستريست

پيش از ايــنها حـــال ديگر داشـتم

هرچــه ميگفتند  بـــــاور داشــتم

مــا به رنگي ساده عادت داشتيم

ريشـــه در گنـــج قناعت داشتيم

پيرهـا زهــر هـلاهــل خـورده انــد

عشق ورزان مـهر باطل خـورده اند

باز هم بحث عقيل و مـرتضي ست

آهن تفتــيده ي مــولا کجـــــاست

نه فقط حرفي از آهن مانده است

شمع بيت المال روشن مانده است

با خــــودم گفتم تو عاشق نيستي

آگـــــه از ســــرّ شقـــايق نيستي

غــرق در دريــا شدن کار تو نيست

شيعه مـــولا شــدن کــارتو نيست

بين جــمع ايســـــتاده بـر نمـــــاز

ابن ملجــــم هـــــا فـــراوانند بــاز


خواستم چيزي بگويم د يــــر شد

واژه هايم طعــمه ي تکفيــر شـد

قصه ي نـــا گفته بسيار است باز

دردهـــا خـروار خــروار است بـــاز

دستهارا  باز در شبـــهاي ســـرد

هــــــا کنيد اي کودکان دوره گـرد

مژدگــاني اي خيابان خوابــــــــها

مي رسد ته مانده ي بشقابــــها

سر به لاک خويش برديم اي دريغ

نان به نرخ روز خورديم اي دريــــغ

قصّـه هــاي خوب رفت از يادهـــا

بي خبر مـــاند يم از بـــنيادهــــا

صحبت از عدل و عدالت نابجاست

ســــود در بازار ابن الو قــتهاست


گفته ام من دردهـــا را بارهـــــــا

خسته ام خسته از اين تکرارهـــا

اي کــــه مي آيدصداي گــريه ات

نيمه شـــبها از پس د يوار هـــــا

گــــير خواهد کــــرد روزي روزيت

در گلـــوي مــال مـردم خوارهـــا

من بــه در گفتم وليکن بشنوند

نکته هـــا را مـو به مو ديوارهــــا...

{خلیل جوادی)!

دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388  توسط خدا کوچولو!  |

 

همیشه بیدار...

تا دست هایم به سوی خورشید رقصید

ابر آهنگ تاریک وزید

هیچ کس

دلم را

پشت سحرواره ی امید

به دیدار خورشید

خوش نکرد

شاید...

شاید وقتی در مقیاس ابرها

تاریکی

تنها سایه ی بزرگتری از حجم نباریدن است

گنداب هم  دیگر بوی تعفن خویش را نمی فهمد!

همه جا سرد است

دست هایم که می رقصند

شب می شود

مرده شوی در گورستان خفته

همیشه بیدار است!!!

 

{مهتا بردبار!}

جمعه هفدهم مهر 1388  توسط خدا کوچولو!  |

 

تفسیر کنید:

 

73g88zh2m33vtcc0chq.jpg

این تصویر رو تفسیر کنید لطفا...

پنجشنبه نهم مهر 1388  توسط خدا کوچولو!  |

 

کابوس زمستون...

 

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمی بینی

توی خواب گلای حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه

جای سیلی های باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمی شی با نگرونــــی

یا با تردید که بری یا که بمونـــی

رفتی و آدمکا رو جا گذاشتــی

قانون جنگلو زیر پا گذاشتــی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

تو تو جنگل نمی تونستی بمونی

دلتو بردی با خود به جای دیگه

اونجا که خدا برات لالایی میگه

می دونم می بینمت یه روز دوباره

توی دنیایی که آدمک نداره....

 

دوشنبه سی ام شهریور 1388  توسط خدا کوچولو!  |

 


من حادثه بر دوشم.من عشق نمیدانم
در هیچ نهانم کن.تا زنده شود یادم...

www.eghlima9@yahoo.com

 

 

گلدون...
زندگی را ببوس!
kitaro music
سیاوش قمیشی
سایت رسمی افسانه ی جومونگ
سهراب سپهری
وبلاگ خلیل جوادی
طنز تلخ
دفتر دل عده ای خاک گرفته!
ویستا
گلخونه
سیب فقط منم
کتاب خانه ی بزرگ
هـــــری پـــاتـــــر
طنز نوشته های سامون
گاه نوشته های یک خس و خاشاک
امید سبز شدن!!!
وبلاگ حامیان میر حسین موسوی
بیشه
دمنتور
cosmic boy
وبلاگ دوستداران یــــانـــی
آســـــمــانی!
دنیای جادویی
به امید آزادی زنان
بودن یا نبودن؟
سایت رسمی اما واتسون
ماهی ها شب ها می خوابند!
ما تبلور اندیشه ی خداوندیم!
مزداویـــچ!
رویاهاتو نگه دار!
یادداشت های دختر دستفروش مترو
خدا نوشته های من!
شریعتی متفکر فردا...
عرفان لایت با طعم نعنا
انتظار...

 

 

 

 

RSS 2.0

Google


در كل اينترنت
در اين سايت

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست